ویژه نامه سالروز شهادت شهید بهشتی :: هیئت نورالحسین (علیه السلام) درچه

هیئت نورالحسین (علیه السلام) درچه

پایگاه جامع اطلاع رسانی هیئت نورالحسین (علیه السلام) درچه

هم اکنون عضو کانال سروش هیئت نورالحسین درچه شوید
به نظر میرسد فایل های جاوا اسکریپت به درستی بارگذاری و اجرا نشده است ، لطفاً دوباره صفحه را بارگذاری بفرمایید .
منتشر شده : ۶ تیر ۹۵ ، ۱۶:۱۷
ویژه نامه سالروز شهادت شهید بهشتی

 

ویژه نامه سالروز شهادت شهید بهشتی و 72 تن از یارانش

هم حسینى بود هم بهشتى‏



خیلى‏ ها فقط پشیمانند و افسوس مى‏ خورند. خیلى‏ ها هم دوست دارند باز هم برایشان تکرار شود؛ مى‏ خواهند باز هم آن چهره آسمانى، با نگاهى که در آن دوردست‏ها به آسمان گره‏ خورده است و کمتر زمینى است و به آنها نگاه کند.


اگر گوش شنوایى باشد، هنوز هم آوایش به گوش مى‏رسد؛ هنوز هم از ما مى‏خواهد تا «عاشق شویم» و دلیل مى‏آورد که: «زندگى به عشق است؛ مسلمان، عاشق است؛ عاشق خداست». صداى محکم و پرصلابت مردى که راست قامت، جاودانه تاریخ خواهد ماند، چه روح‏نواز است؛ صداى مردى که از خدمت مى‏گفت؛ مردى که شیفته خدمت بود؛ نه تشنه قدرت.
هنوز بعضى‏ها دنبال آن اقتدار مى‏گردند و دوست دارند دوباره او بگوید: «به آمریکا بگویید از ایران عصبانى باش و از این عصبانیت بمیر»؛ اما چه سود که او بهاى بهشت را پرداخت؛ زیرا او خود بر این مرام بود که: بهشت را به بها مى‏دهند و نه به بهانه. او اکنون در آن سوى آسمان‏ها، ما را مى‏نگرد.
محله لنبان اصفهان، زادگاه فرزندى شد که هم «حسینى» بود و هم «بهشتى». سیدمحمد، چهار بهار از عمرش گذشته بود که به مکتب‏خانه رفت؛ اما خیلى سریع رشد کرد و فقط 12 سال داشت که دانش‏آموز دبیرستان سعدى شد. کم کم شوق و اشتیاق مدرسه علمیه صدر، وجودش را گرفت. سیدمحمد در حالى که فقط 14 سالش بود، شده بود طلبه علوم دینى. چهار سال که گذشت، سید تشنه علم، به دریاى حوزه قم پا نهاد؛ اما درس کلاسیکش را هم از یاد نبرد. سال 1327ش. دیپلم ادبى گرفت و در سال 30 هم در رشته فلسفه از دانشگاه تهران، لیسانس گرفت.
خودش را براى اعزام به خارج آماده مى‏کرد؛ یعنى مى‏خواست از بورس اعزام استفاده کند. که یک حادثه نظرش را عوض کرد. از این رو، ماند همین جا و رفت سراغ آموزش و پرورش. حالا دیگر سید، دبیر شده بود؛ یک روحانى که زبان انگلیسى تدریس مى‏کرد! مدرسه دین و دانش به سبک جدید، براى دانش‏آموزان قمى و مدرسه علمیه حقانى براى طلاب، از طرح‏هایى بودند که سید را به هدفش نزدیک مى‏کردند. تدریس و تأسیس مدرسه، مانع تحصیلات وى نبود. سال 39، سید از پایان‏نامه دکتراى خود (خدا در قرآن)، در رشته فلسفه دفاع کرد.
شروع مبارزات براى خیلى از شاگردان امام، فصل جدیدى در زندگى بود. سید هم که از مهره‏هاى اصلى به حساب مى‏آمد، به فعالیت پرداخت؛ اما از سال 44 تا 49 در ایران نبود. مرکز اسلامى هامبورگ، مدیریت سید را در این سال‏ها تجربه مى‏کرد. بعد از بازگشت، دوباره رفت سراغ آموزش و پرورش؛ اما این دفعه به تألیف کتاب‏هاى دینى پرداخت، مبارزات که اوج گرفت و امام به فرانسه رفت، سید هم به پاریس رفت و فرمان تشکیل شوراى انقلاب را از امام گرفت.
انقلاب که پیروز شد، مجلس خبرگان قانون اساسى را با چه درایتى اداره کرد؛ دبیرکل حزب جمهورى اسلامى بود و به فرمان امام، رئیس دیوان عالى کشور شد. آخرین برگ دفتر زندگانى‏اش، این بود که: «بهشتى مظلوم زیست؛ مظلوم مرد و خار چشم دشمنان بود.»

 

 


***


«یک بار در سن 16 سالگى به روستایى رفتم؛ آن‏جا در دهه محرم و صفر، منبر مى‏رفتم. در یکى از سفرها، از ظلم کدخدا صحبت شد که هم کدخدا بود و هم ارباب. به جوان‏هاى روستا گفتم: چرا باید این بر شما حکومت کند و زور بگوید؟ گفتند: سرنیزه ژاندارم از او حمایت مى‏کند. گفتم: این کدخدا را باید برداریم؛ حالا اگر او را برداریم کدخداى خوب دارید؟ گفتند: بله؛ آقا سید جعفر، آدم خوبى است و ما همه او را قبول داریم. ما دست به کار شدیم تا کدخدا را از ده بتارانیم؛ ولى مگر دست تنهایى مى‏شد؟ جوانان روستا را بر ضد او بسیج کردیم؛ ولى کافى نبود؛ پشت او در شهر، به فرماندارى محکم بود. در شهر تلاش کردیم یک وسیله‏اى پیدا کنیم که فرماندار از کدخدا حمایت نکند. آن وقت کدخدا را جاکن کردیم و سیدجعفر را کدخدا نمودیم».

 


***


«
من این کار (تألیف کتاب‏هاى دینى) را به عنوان یک وظیفه، یک رزم، بر استادى دانشگاه ترجیح دادم. ما این کار را کردیم و تاکتیکى هم [که‏] به کار بردیم، این بود که چون معمول بود کتاب‏ها را براى مرحله نهایى، لااقل به شوراى عالى آموزش و پرورش مى‏دهند، ما براى آن که به آن جا نرسد، قرار گذاشتیم که کتاب را دیر چاپ بدهیم که دیگر فرصت دادن به دیگران، براى اظهار نظر، نمانده باشد... درست پس از این که آخرین کتاب را براى چاپ داده بودیم، دستگاه جهنمى ساواک، باخبر شد که ما چه کار کرده‏ایم... کارشناسانشان این کتاب‏ها را نگاه کردند. کتاب تعلیمات دینى اول راهنمایى را، زیر قسمت اعظمش خط قرمز کشیدند که اینها ضد ملى و ضد میهنى است و باید حذف شود».

 

 


***


براى جشن 17 ربیع‏الاول، اعلامیه را چاپ کردیم و چنین نوشتیم: سخنران: سیدمحمد بهشتى. مدرسه چهارباغ، پر از جمعیت بود. استاندار و مسئولان ساواک هم آمده بودن. ما هم بى سر و صدا و بدون این که کسى متوجه شود، از در کوچه مدرسه، وى را آوردیم براى سخنرانى؛ نمى‏دانید چه سخنرانى بود!
او در این سخنرانى، چنین گفت: «شما مسئولان که معتقدین روحانى نباید توى سیاست دخالت بکنه و بره سراغ جوون‏ها که به فساد کشیده شدن، یادتون هست وقتى مالاریا شایع شد، همه بسیج شدند مالاریا را از بین بردند؛ اما یه عده گفتند، باید ریشه رو خشکوند؛ ریشه، باتلاق‏هاى آلوده‏س. منم الان مى‏خواهم بگم باید ریشه فساد جوون‏ها رو خوشکوند. باتلاق‏ها را شما درست مى‏کنین؛ کاباره مى‏سازین؛ اجازه مى‏دین مستشاران آمریکایى بیان توى این مملکت؛ هر کارى دوست دارن، بکنن».
بعد از ظهر از طرف ساواک رفته بودن در خونه آقا و در که زده بودن و گفتن که از ساواک اومدیم. آقا گفته بود: «من الان کار دارم؛ قرار ملاقات دارم؛ اگر کارى دارن، اول باید وعده بذارن؛ بعد بیان»! همین‏طور ۵/۱ ساعت معطل شدند و بعد هم آقا خودشون تشریف بردن ساواک ... . 

 


***


روز را خیلى مرتب تقسیم کرده بود؛ سه ساعت کتاب مى‏خواند و یک ساعت و نیم زبان آلمانى - تا توى هامبورگ مشکلى نداشته باشد - و تحقیقاتش را ادامه مى‏داد و کتاب‏ها و مقاله‏هاى فلسفى جدیدى منتشر مى‏کرد. چهار ساعت و نیم با کسانى که مى‏آمدند و کار داشتند، دیدار مى‏کرد. پرونده‏هاى قبلى را مى‏خواند. نامه‏ها را جواب مى‏داد و یک ساعت هم در شهر مى‏گشت؛ تا همه جا را یاد بگیرد. زمانى هم آزاد گذاشته بود که فکر کند؛ فقط فکر کند که چه کار تازه‏اى مى‏تواند بکند. 

 


***


داشتیم سر رفتن به مسجد بحث مى‏کردیم که آقا رسید؛ خیلى شاد و پرنشاط. وقتى سلام و احوال‏پرسى کردند، جریان نیامدن دوستم به مسجد را به وى گفتم؛ مى‏گه مگه دیوونه‏ام بیام مسجد! آقا بهش گفت: پس با این حساب، تکلیف ما روشن شد! رفیقم ادامه داد: اصلاً من بهایى‏ام
ما خیلى جا خوردیم و منتظر بودیم ببینیم آقا چکار مى‏کنه که رو کرد به دوستم و گفت: به‏به! چقدر خوبه آدم صریح و صادق، عقیده شو بگه. بعد هم چنین ادامه داد: ما اگر بمیریم، ازمون نمى‏پرسند چقدر تعصب داشتى؛ بلکه ازمون مى‏پرسند چقدر تحقیق کرده بودى و بعد گفت: بهاییت چه جور دینیه؟ یه وقت دیدى ما هم متوجه اشتباهمون شدیم و اومدیم بهایى شدیم! دوستم گفت: ببینید تو دین بهایى، تک همسریه؛ ولى مسلمونا چند تا زن مى‏گیرن.
این‏جا بود که آقا مشکل رفیقم را فهمید و مسئله را حل کرد و ربع ساعت بعد، اونم شده بود یه مسجدى پر و پا قرص.

 


***


دود سیگار هوا را پر کرده بود. پنجره‏ها را که باز مى‏کردند، سرد مى‏شد. وقتى هم که آن‏ها مى‏بستند، دود اذیت مى‏کرد. دخترها و پسرها، دور میزهاى گردى کنار هم نشسته بودند و مشروب مى‏خوردند؛ آمده بودند براى مناظره. وقت مغرب بود. سید که آمد، گفت: اول باید نمازم را بخوانم. حصیرش را انداخت و اللَّه‏اکبر گفت و بعد بحث شروع شد. سؤال‏ها زیاد بود. بعضى سؤالات، فقط براى مسخره‏بازى بود. یک نفر بلند شد و همین جور مسلسل‏وار سوال مى‏کرد و اصلاً دنبال جواب نبود. سؤالاتش هم که ته کشید، رفت. یکى دیگه بلند شد و گفت: شنیده‏ام توى بهشت جوى عسل هست؛ تکلیف من که عسل دوست ندارم چیه؟ سید هم خندید و گفت: اول باید ببینم شمارو تو بهشت راه مى‏دن یا نه و بعد هم منظم و مرتب، جوابش رو داد.
جلسه که تمام شد، سید پایین آمد تا سوار ماشین شود. اما دورش را گرفته بودند و سؤال مى‏پرسیدند. بچه‏ها سوار ماشین شده بودند؛ اما او بین جمعیت ایستاده بود که یکى با چاقو به او حمله کرد. دانشجوها او را گرفتند. بچه‏ها هم مى‏خواستند از ماشین پیاده شوند، اما او اشاره کرد که آرام باشند و بمانند. دانشجوها دنبال تلفن مى‏گشتند تا به پلیس خبر دهند؛ نگذاشت و گفت: او حالش خوب نیست، ولش کنید و بگذارید برود. 

 


***


نماز اول وقت، برنامه همیشگى‏اش شده بود؛ حتى توى مسافرت. یک بار توى سفر، وقت نماز ظهر که شد، ماشین رو کنار یک پارکینگ نگه داشت و پیاده شد تا نماز بخواند. مردم هم هاج و واج دورش جمع شدند. آن‏ها تا حالا این حرکات عجیب رو از کسى ندیده بودند. پلیس را خبر کردند. پلیس بعد از نماز به سراغ سید رفت و از او پرسید که این چه کارى است که انجام مى‏دهى؟ او جواب داد: من مسلمانم و این هم یکى از عبادت‏هایى است که باید انجام بدهیم و پرسید که چه طور شما که با مذهب‏ها و مردم مختلف سروکار دارید، این را نمى‏دانید؟ مأمور پلیس، عذرخواهى کرد و گفت: ما فکر کردیم شما دارید شعبده‏بازى مى‏کنید! 

 

 


***


بگذارید باز هم از زیارت سید بگوییم؛ از زیارت تابستانى مشهدش؛ مشهد که مى‏رسید، اول مى‏رفت زیارت؛ دم در حرم مى‏ایستاد؛ به ضریح نگاه مى‏کرد و سلام مى‏داد و نماز زیارت مى‏خواند. مردم اغلب با سختى سعى مى‏کردند دستى به ضریح بگیرند؛ اما او مى‏گفت: زیارت، یک دیدار است و یک تجدید عهد. شما براى دیدن کسى که به عنوان الگوى زندگى‏تان پذیرفته‏اید، از شهر و دیارتان حرکت مى‏کنید. باید ببینید که در این دیدار، چه چیزى را مى‏خواهید بگیرید و اصلاً چرا او را الگوى خودتان گرفته‏اید؟ به این دلیل که او یک شیوه متعالى در زندگى خود داشته و شما با زیارت، مى‏خواهید به او بگویید که من شیوه و راه و روش شما را قبول دارم و آمده‏ام یک بار دیگر با شما تجدید عهد کنم تا در ادامه زندگى، این شیوه را تا آن جا که مى‏توانم، پیاده کنم. زیارت مقبول، آن است که این شیوه زندگى و رفتار امام، در رفتار زائر او واقعاً وجود داشته باشد یا به وجود آید؛ یعنى اگر حضرت رضا را قبول دارد، عشق به محرومان، عشق به طاعت و عبادت پروردگار و... را در حد توان، در خود داشته باشد. 

 


***


اصرار داشت ثابت کند که سید سنّیه. من گفتم: مرد حسابى! این دیگه چه حرفیه که مى‏زنى؟! گفت: قبول ندارى؛ مى‏ریم پشت سرش نماز؛ خودت با گوشاى خودت بشنوى که توى اذان، اشهد ان علیاً ولى الله را نمى‏گه.
قبل از نماز رفتم جلو و قضیه را برایش تعریف کردم؛ منتظر بودم که به رفیقم ثابت کنم که اشتباه مى‏کنه که... اذان را که شروع کرد، اتفاقاً همون روز، اون جمله را نگفت؛ خیلى ناراحت شدم و بعد از نماز، بى‏معطلى سراغش رفتم و گفتم: آقا! چرا این کارو کردین؟
گفت: وقتى تو گفتى، پیش خودم گفتم من همه وجودم به جهت بودن حضرت گواهى مى‏ده؛ اگه الان بگم، به خاطر اون آقاست؛ پس چرا چیزى که اصلاً گفتنش باید به شرط رجا باشد؛ به خاطر اون بگم؟ مى‏خواد اون خوشش بیاید؛ مى‏خواد بدش بیاد.

 

 

***


از دور، قامتى راست، بیانى رسا و چهره‏اى جدى را مى‏دیدى و با خودت فکر مى‏کردى که «چه مغرور» است؛ اما وقتى که مى‏رفتى دیدنش، تمام قد از جایش بلند مى‏شد. اگر تلفنى با کسى حرف مى‏زد؛ معذرت خواهى مى‏کرد، گوشى را زمین مى‏گذاشت و به استقبالت مى‏آمد و تا به خودت مى‏آمدى، مى‏دیدى با هم دست داده‏اید و بعد برمى‏گشت تا تلفنش را تمام کند و تو مى‏نشستى؛ نگاهش مى‏کردى و فکر مى‏کردى که این همان بهشتى مغرور است؟ 

 


***


قرار بود با آقا و خانواده بریم پارک که... زنگ در خونه صدا کرد. آقاى باهنر پشت در بود؛ گفت: به آقا بگین چند تا از رفقا دور هم جمع شده‏اند تا در مورد مسائل نهضت صحبت کنند؛ گفتیم شما را هم خبر کنیم.
آقا، تقویمش را درآوردند و به آقاى باهنر گفت: آره، فردا صبح ساعت 10 خوبه
-
آقا مى‏گم رفقا جمع شدند و منتظر شما هستند.
-
من که با شما وعده نکرده بودم؛ تازه من به خانم و بچه‏ها قول دادم، که ببرمشون پارک؛ همین که گفتم؛ فردا صبح ساعت 10. 

 


***


فرزندش، سیدمحمدرضا پرسید: در زندگى، به دنبال چه اشخاصى باید حرکت کنیم؟ دکتر پاسخ داد: «در پى کسانى بروید که هر چه به جنبه‏هاى خصوصى زندگى آنها نزدیک‏تر مى‏شوید، تجلى ایمان را بیشتر بیابید». 

 


***


این‏که بهشتى مظلوم است، این‏که دنبال آن بودند تا شخصیت او قبل از شخصش ترور شود، این‏که او آماج تهمت‏ها بود، تا حدودى با این جملات خودش مشخص مى‏شود؛ اگر چه او از پاسخ دادن به بسیارى از آنها ابا داشت، اما این جملات، سند خوبى است؛ گر چه بسیار دردناک است؛
«
انتقاد اگر دارید، بکنید؛ ولى راست بگویید؛ چرا این قدر درباره خانه من، درباره ماشین من که سوار مى‏شوم، درباره همسر من مى‏گفتند: همسر آلمانى دارد. من اصلاً سیگار نمى‏کشم؛ گفتند: زیرسیگارى‏اش طلاست. گفته بودند این با ماشین که از در خانه‏اش وارد مى‏شود، باید یک ربع ساعت راه بروى تا به ساختمان برسى. این دروغ‏ها را تا کى مردم باور مى‏کنند. تنها افتخار من این است که یک طلبه هستم که هر چه از دستم برآید، به این انقلاب خدمت بکنم... هر روز شایع مى‏کنند که بهشتى در خانه عَلَم نشسته؛ در صورتى که این خانه، سال‏هاى سال است مال من بوده... از اندوخته چهل میلیون تومانى من در بانک اسلامى و از ثروت شصت و اندى میلیونى من در شرکت‏هاى ساختمانى سخن مى‏گویند». 

 


***


جریان راننده اتوبوس و مسافرانش براى میهمانى آقاى بهشتى، شنیدنى است و براى ما هم خالى از لطف نیست که از زبان خود سید بشنویم: «چند مدت قبل، یک نفر راننده اتوبوس که همسایه ما بود، در اتوبوس مشاهده مى‏کند که عده‏اى مخالف و موافق دارند بر سر خانه من بحث مى‏کنند که انقلاب شده تا فلانى برود در خانه عَلَم بنشیند. راننده به آنها اعتراض مى‏کند و مى‏گوید الان ثابت مى‏کنم که شما دروغ مى‏گویید و با اتوبوس و مسافران مى‏آید در کوچه ما و پاسداران جلوى آنان را مى‏گیرند و آنان متوجه اعمال ننگین خود مى‏شوند». 

 


***


بعد از انقلاب که قیمت زمین‏هاى بالاشهر و پایین‏شهر تهران تقریباً یکسان شده بود، یه روز رفتم خدمت وى و گفتم: شما بیاین این خونه قلهک را بفروشین و برین جنوب شهر؛ تا شایعات هم خود به خود از بین بره.
همین‏طور که داشت مسواک مى‏زد، گفت: فلانى! این مسواک چقدر مى‏ارزه؟
گفتم: هیچى.
گفت: به خدا قسم! تمام دنیا براى من به اندازه این مسواک ارزش نداره. من اگر این کارو بکنم، یه نوع فریب‏کاریه! مردم باید من رو همین‏طور که هستم، بپذیرند؛ نه بیشتر و نه کمتر. 

 


***


قرار بود براى صدا و سیما، مدیرعامل تعیین شود. شوراى سرپرستى چند نفر را به عنوان نامزد تصدى این پست معرفى کرد؛ نوبت به یکى رسید که قبلاً نماینده دادستانى در لانه جاسوسى آمریکا بود. به آقا گفتند:
این فرد، با وجود مدیریت و لیاقت، نقطه ضعفى دارد. او وقتى در لانه جاسوسى بود، علاقه زیادى داشت تا براى شما و امثال شما، سند پیدا کند؛ از کجا معلوم که فردا در این مسئولیت نیز همان رویه را دنبال نکند؟
آقا گفت: این نه تنها نقطه ضعف نیست، بلکه نقطه قوت مى‏باشد؛ جوانى جست‏وجوگر و بیدار دل، مى‏خواهد بداند که بهشتى مسئول در جمهورى اسلامى، چه کاره است؛ از کجا آمده است و چه مى‏خواهد بکند؟ 

 


***


روز هفت تیر، بر خلاف هر روز، لباده نپوشیدند؛ صبح غسل شهادت کرد و یه خداحافظى گرم هم با بچه‏ها .
چقدر الان دل‏تنگ قنوتش شدیم؛ دل تنگ اون «الهى و سیدى و مولاى تفضل على من الائک و نعمائک و لا تکلنى الى نفسى و الى احد من خلقک» گفتنش. 

 


***


آخرین فراز این نوشتار، کلام مقتداى سید شهید، امام (ره) است که با هم مى‏خوانیم:
«
اشخاصى بودند که آن قدرى که من از آنها مى‏شناسم، از ابرار بوده‏اند؛ از اشخاص متعهد بوده‏اند که در رأس آنها مرحوم شهید بهشتى است. ایشان را من بیست سال بیشتر مى‏شناختم. مراتب فضل ایشان و مراتب تفکر ایشان و مراتب تعهد ایشان، بر من معلوم بود و آن‏چه که من راجع به ایشان متأثر هستم، شهادت ایشان در مقابل او ناچیز است و آن، مظلومیت ایشان در این کشور بود. مخالفین انقلاب، افرادى [را] که بیشتر متعهدند، مؤثرتر در انقلابند، آنها را بیشتر مورد هدف قرار داده‏اند. ایشان مورد هدف اجانب و وابستگان به آنها در طول زندگى بود. تهمت‏ها، تهمت‏هاى ناگوار به ایشان مى‏زدند! از آقاى بهشتى اینها مى‏خواستند موجود ستمکار دیکتاتور معرفى کنند؛ در صورتى که من بیش از بیست سال ایشان را مى‏شناختم و بر خلاف آن‏چه این بى‏انصاف‏ها در سرتاسر کشور تبلیغ کردند و مرگ بر بهشتى گفتند، من او را یک فرد متعهد، مجتهد، متدین، علاقه‏مند به ملت، علاقه‏مند به اسلام و به دردبه‏خور براى جامعه خودمان مى‏دانستم
».

 

 


منتشر کننده مطلب : هیئت نورالحسین(ع)
جستار کلمات:

7 تیر

اتهامات بهشتی

درچه

شهر درچه

شهید بهشتی

شهید مظلوم

نوجوانان نورالحسین

هیئت درچه

هیئت نورالحسین

هیئت نورالحسین درچه

کانال سروش هیئت نور الحسین(ع)درچه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی